تبليغاتX
عاشقانه-درام

عاشقانه-درام

اگه نیای ضرررررررررررررر میکنیییییی

 آزادی باجی به مردم نیست ! چرا که مال و داشته آنهاست

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 13:47 توسط امید |


قسمت دوم

چون باعث به وجوداومدن قسمت جدیدی در زندگیم شدکه باهاش ناآشنابودم ترس ودلهره داشتم ازعاقبت این رابطه ولی دیگه واردش شده بودم تسلیم شدن وباختن رودوس نداشتم.

واردکافی نت شدم همون طورکه قبلابرنامه ریزی کرده بودیم رفتم داخل. پشت سیستم که نشستم مات ومبهوت شده بودم که منوومهتاب دوست بشیم که چی بشه این دختروقت شوهرکردنشه اگه دل به هم ببندیم چی ؟اگه مهتاب بخاطرمن خواستگاراشوردکنه چی؟ازاین جورسوالات ذهنمومشغول کرده بود.نمی دونستم که بایدچکارکنم.بعدنیم ساعتی که تونت بودم اومدم بیرون مهتاب زنگ زدگفت چطوربودم چرامعنی دارنگام میکردی.من که ازتو خوشم اومده ولی فکرکنم توازمن خوشت نیومده.گفتم اشتباه میکنی منم ازتو خوشم اومده.پس آرش چت شده بودکه بهم یکسره نگاه می کردی اینقدترسیدم گفتم شایدصاحب کافی نت ببینتت بندازتت بیرون ولی حواسش نبودشانس اوردیم.آرش راستشوبگوبه نظرت چطوربودم؟

مهتاب بخداخیلی دوس داشتنی وزیباهستی حیف نیس وققتتوبامن خراب کنی .مهتاب باخنده چکارکنیم بذاروقتموباتوخراب کنم.مهتاب راستشوبخوای فکرم شده این که: وقت ازدواجته نکنه یه روز واست خواستگاربیادبخاطرمن بهم بریزی قبول نکنی.؟نه باباآرش خیلی زودرفتی جلو.راستی بهت نگفتم من لیسانس شیمی هستم میخوام ادامه تحصیل بدم امتحان فوق دادم یک ماه دیگه جوابشومیدم واسه گذرندن وقتم تونت کارمیکنم.درضمن کی میادیه دخترزشت وبگیره .حق باتوئه خیلی زشتی ولی ناراحت نباش اگه کسی حاضرنشدخودم هستم.ازاین جورشوخی هاکردیم .مهتب میای باهم بریم کافی شاپ بعدتموم شده کارت ؟نه نمیشه کسی منوباتوببینه چکارکنم .منم اصرارنکردم پیش خودم گفتم واسه این کاراوقت زیاده .قبل ازقطع کردن تلفن قرارشدروزهای زوج که باشگاه ندارم بجاش برم تونت پیش مهتاب .شب مشغول درس خوندن بودم که یه اس اومدکه فردابعدباشگاه بیاتونت باشه؟ منم اس دادم گفتم نمیشه نمیتونم بیام.ولی ناراحت شدگفت اصلانمیخواددیگه بیای .مهتاب اخه واسه چی ؟همین که گفتم .دیگه اس ندادیم .منم سردوراهی گیرکرده بودم برم یانرم.تصمیم گرفتم برم.بعدباشگاه رفتم داخل.مهتاب باتعجب نگاه کردوبازیه سیستم بهم دادنشستم پشت کامپیوتروهمون جاشروع کردیم به اس دادن بهم .اس اول مهتاب دادکه نوشته بودواقعا فهمیدم دوسم داری آرش دیشب باخودم گفتم اگه فردا اومددوسم داره ولی اگه نیومددیگه باهاش قطع رابطه میکنم.گفتم پس خدابهم رحم کرده.حالاقبول میکم که باهم بریم بیرون.منم خوشحال شدم گفتم پس من میرم بیرون اگه می ترسی که کسی ماراباهم ببینه اشکال نداره من جلوترازتوراه می رم .آرش ممنون که درکم میکنی.رسیدیم درکافی شاپ خدابهمون رحم کردیعنی چادری که سرمهتاب بودنجاتمون داد.......

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 0:40 توسط امید |


به نام خدای عاشفان 

قسمت:اول

{آشنایی}

                                                     داستان:فریادآخر

مقدمه:

سلام این داستان حاصل دوهفته تلاشه ازتون خواهش میکنم بعدخوندن هرقسمت نظرتونوبنویسید.به امیدکارهای بهتر.این داستان یامشابه آن ممکنه واسه هرکدومتون پیش بیاد

اصل داستان:

خودم{آرش}راستشوبخوایین دوست دختردارم ولی اختلاف سنیمون زیاده اون 27سالشه من18یه خورده مشکل توروابطمون هست اصلابذاریدازاول کل ماجرا را واستون تعریف کنم.

یه روزبابچه های محله توکوچه نشسته بودیم که یکی از دوستام بهم یه شماره دادوگفت:دخترخوبیه.ولی به اصطلاح خودمون به کسی پا نمیده خیلی خودشومیگیره.

دوستم گفت:آرش بینم توکاری می تونی انجام بدی منم پیش دوستام جوگرفتتم وشماره روگرفتم.

ازهمون روزشروع کردم به تل واس ولی جوابی نمیگرفتم تااینکه بعدسه روز یه اس ازدختره{مهتاب}اومدکه نوشته بود:آقالطفامزاحم نشید.ازش خواهش کردم که اگه جواب تلموبده از زندگیش میرم بیرون اونم قبول کرد.بهش زنگ زدم بعدسلام واحوال پرسی البته فقط ازطرف من چون مهتاب حرف اول وآخرش فقط این بود:من کاردارم لطفاحرفتونوبزنیدوقطع کنید.

گفتم من میخوام که با هم دوست بشیم .گفت نمیشه من نامزد دارم.بعددوباره گفت دروغ چرانامزدندارم ولی دوست ندارم دوست پسرداشته باشم.

اصلاآقاپسرشمامگه چندسالتونه؟گفتم18سالمه.یه دفعه باصدای بلندخندیدوگفت:بروبچه ای من27سالمه.بیاسنامون هم به هم نمیخوره .ولی مهتاب خانم تودوس داشتن سن وسال اصلا مهم نیس دیگه شروع کردم به حرف زدن باهاش طوری که نیم ساعت طول کشیدآخرش قرارشدکه همو ببینیم .مهتاب داخل یه کافی نت منشی بودقراربودمن برم اونجا ببینیم همو.قبلش بااس بهم گفت بیاتوبگوخانم یه سیستم میخوام بعدهمونگاه میکنیم.فرداش رفتم همه کارا روکه بااس گفته بودبهم انجام دادم رفتم توکافی نت ولی کاش اصلا نمی رفتم چون........

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 15:15 توسط امید |


هرکی خواست بیاد یه دورمهمون ما

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 12:10 توسط امید |



ادامــه مــطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 21:23 توسط امید |


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 21:8 توسط امید |


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 21:3 توسط امید |


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:54 توسط امید |


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:40 توسط امید |


********

نارفیق! هجرت ِ چشمات، ختم ِ بیداری ِ برگه!
بی تو طعم ِ این تبسم، طعم ِ تلخ ِ جام ِ مرگه!
نارفیق! سکوتِ آینه، معنی ِ رضایتم نیست!
تو می دونی، تو می دونی که گلایه عادتم نیست!

*********

از یاد نبر! بی بی باران!
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای........................!

 

*********

شکایت نمی کنم، اما
ایا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی…
واقعاً نشد؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 19:38 توسط امید |


نمی گم آسمون ُ برات میارم رو زمین،
نمی گم برای تو رد میشم از دیوار چین،
پیش ِ خورشید ِ چشات لاف ِ غزل نمی زنم،
آخه من عاشقتم! فقط همین! فقط همین!

********

بعد از این فقط خود ِ تو! بعد این من دیگه بی من!
از آتیش بازی ِ چشمات، چشم ِ این شب زده روشن!
بعد از این نه من، نه هق هق! بعد از این عاشق ِ عاشق!
ای ترانه های خاموش! وعده ی ما سَر ِ خرمن!

********

خنده با چشمای خیس سخته عزیزم! بنویس!
بنویس از دل ِ این بارون ِ نم نم، بنویس!
شونه ت‌ُ هدیه بده به گریه ها ی بی صدام،
از پریشونی ِ این سیل ِ دمادم بنویس

می خوامت!
این خلاصه ی تموم ِ شعرای عاشقونه ی دنیاس!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 19:27 توسط امید |


یادته اولین بار که زنگ زدی تو عروسی بودم،یادته اولین بار اومدی نت ، اون شکلاتا ردوبدل دستبندا تو نت

نگاههای رئیس من به جفتمون، یادته نم نم بارونو ،اون چمنا اون آقاهه با شیلنگگ آب چقد اونجارو آب داد

شاید یاد قدیما افتاده بود، اون آبنباتا لواشک نوشابه، تلفنارو یادته ، اولین بار تو ایس و باز هم آب آب آب

اولین قرار ملاقاتو تو شرکت من یادته، اولین ساندویچا تو چمن ، اون تپه ماسه ای، یادته همیشه موقع

خداحافظی اول من بات میومدم دم خونتون بعد تو به بهونه تنها بودن من منو میرسوندی ،یادته اذیتای

دوستات واصراراشون واسه دیدن من ، هایدارو یادته، قبرستون رفتنو چی واون کانال بزرگ ، شرکت گاز  

ونشستن تو تو خیابون که اون نگهبونا بت گیر دادن ، ماه رمضونو ختم قرآن ، شبای احیا ، مچ گیری بابات که ا

زت بی خبر بودم و بعد یه هفته قبل دانشگاه اومدنم درست روز قبل بلیطم اتفاقی دیدمت  دم نت فال

حافظو یادته فشارخون وزن واستخاره ، آشپزی من و چایی دم کردنم یلدته دزدکی اومدم خونتونو پیدا کنم

بت زنگ زدم گفتی بچرخ  تا دیدمت مردم از خنده یادش بخیر ،

بستنی خوردن اون دختره که شلوارتو داغون کرد نتیجه کنکورتو یادته ، عکاسی رفتنمون قرارای ساعت ۴

همراهیات تا دم خونه ایستگاه اتوبوس و دوستای ساده تو، ترمینال اومدنت یادته یادته با ابجیم بیرون بودیم

چه حرصی میخوردی که چرا نباید با تو باشم، چشمکاو ذرت خوردنا، پیتزا شب و...قدم زدنامون تو کوچه هاتا

صبح اس دادنا مچ گیری دوباره بابات ، عروسکامون موشارو یادته هنوز آویزونه هرلحظه با یادتو بوسش میکنم

خاله بازیای تلفنی و اس ام اسی ، کفش فروشی حلقت روسریو..............یادته میگفتی گوشیم که ،

خاموشه به عشق این روشن میکنم که یه دفه همه اسای تو بیاد صداشون آرومم میکنه، تاکسی گرفتنا رو

یادته شارژخریدنامون، دعاهای تو واسه رد شدنم تو کنکور ارشد واسه اینکه ازت دور نشم یادته، یادته

میگفتی مگه من بخاریم که با دیدن من دستات گرم میشه ،هنوز دستام تپش قلبتو حس میکنن هنوز

دستات نوازشات و............یادمه و... ،بیمارستان اومدنت یادته یادته که کدوم مانتوامو دوس داشتی ؟ اون

دستبند روزتو یادته ،دوسداشتی خودت دستم کنیش ،یادته همیشه میگفتی از اینکه عشقمون پاکه لذت

میبری،

اما

حالا چی یه دفه اومدی گفتی خوشم نمیاد دیگه به همین راحتی و چقد راحت از این الفاظ استفاده کردی

رفتی اما چقدر سخت بر من میگذرد این روزها، شنیدن حرفایی از یه سری آدما اتیشم میزنه اما بازهم به

تو اعتماد دارم روز آخر تو ترمینال یادته گفتی از شنبه ..............،و من همچنان منتظر آمدن شنبه هستم

یادته ؟ من خوب یادمه خط به خط و ریز به ریز اما فکر کنم تو یادت رفته اما مگه میشه آدم اتفاقات قلبشو

یادش بره ..................بی نهایت .....................و دلتنگتم.............

 

بیصدا میگم عاشقتم............

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 20:37 توسط امید |


من از آن ابتدای آشنایی
شدم جادوی موج چشم هایت
تو رفتی و گذشتی مثل باران
و من دستی تکان دادم برایت
تو یادت نیست آنجا اولش بود
همان جایی که با هم دست دادیم
همان لحظه سپردم هستیم را
به شهر بی قرار دست هایت
تو رفتی باز هم مثل همیشه
من و یاد تو با هم گریه کردیم
تو ناچاری برای رفتن و من
همیشه تشنه شهد صدایت
شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان
همه با هم سلامت می رسانند
هوای آسمان دیده ابری ست
هوای کوچه غرق رد پایت
اگر می ماندی و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت میشد
و فکرش را بکن چه لذتی داشت
شکفتن روی باغ شانه هایت
کتاب زندگی یک قصه دارد
و تو آن ماجرای بی نظیری
و حالا قصه من غصه تست
وشاید غصه من ماجرایت
سفر کردن به شهر دیدگانت
به جان شمعدانی کار من نیست
فقط لطفی کن و دل را بینداز
به رسم یادگاری زیر پایت
شبی پرسیدم از خود هستیم چیست
به جز اشک و نیاز و یاد و تقدیر
و حالا با صداقت می نویسم
همین هایی که من دارم فدایت
دعایت می کنم خوشبخت باشی
تو هم تنها برای خود دعا کن
الهی گل کند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعایت

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 20:30 توسط امید |



ادامــه مــطلب

+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 20:51 توسط امید |


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 

 

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

 

 

miandishi ke tardidi ama to tanha dalili

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 21:2 توسط امید |


زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و

تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ....

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا ميپرسند  نام  پدر ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 20:55 توسط امید |


چقد خوبه وقتی قول میدیم پاش وایسیم شاید این قول ما تمام زندگی یه نفر باشه اینو به مدیریت وبلاگ میگم که...

اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن محاله

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 14:0 توسط امید |


شوخی شوخی گذاشتی رفتی و نفهمیدی جدی جدی دلم برات تنگ می شه. حالا من اینجا موندم تنهای تنها، دلم برات تنگ شده، برا لبخندای خوشگلت، برا نگاه های عاشقونت
--------------------------------------------------------------------------

وقتی تنها شدی و هیچکی برات نموند، وقتی احساس کردی هیچکی تو رو دوس نداره، کافیه دلت رو با دقت نگا کنی... مطمئنم منو اونجا پیدا می کنی

-------------------------------------------------------------------------

اگه کسی رو واقعا دوس داری ... فرصت رو از دست نده، برو بهش بگو دوستت دارم! آخه هر روز پیش نمیاد کسی رو پیدا کنی که واقعا دوستش داشته باشی
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 11:25 توسط امید |


 بخوانید و بدانید:

در زمانهای دور  مردی بود که کارش پیکر تراشی بود ومجسمه های بسیاز زیبایی می ساخت این مرد کاملا ناشنوا بود واز نظر بینایی نیز چشمهایش بسیار کم سو بود. روزی همسرش به او گفت که دیگر از این وضع و این شغل او خسته شده و میخواهد برای همیشه او را ترک کند مرد جز سکوت چیزی نشان نداد تنها بر روی سنگی نوشت:

اگر این فاصله...........

و جمله را ناتمام رها کرد سالها گذشت تا اینکه همسرش از ان وضعیت هم خسته شد و باز گشت و گفت که دیگر تحمل غربت و دربدری را نداشته مرد سنگ را آورد و به او گفت این جمله را تمام کن زن چیزی به ذهنش نرسید . مرد خود شروع کرد به حکاکی واین جمله را اینگونه تمام کرد:

اگر این فاصله نبود.........

چه کارهایی که با هم میتوانستیم بکنیم و این فرصتهار ا به خاطر هیچ از دست دادیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 10:57 توسط امید |


دود می خیزد ز خلوتگاه من .

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

                                                  دست از دامان شب برداشتم.

                                                  تا بیاویزم به گیسوی سحر.

                                                  خویش را از ساحل افکندم در آب .

                                                  لیک از ژرفای دریا بی خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم می دوزد خیال روزو شب.

از درون دل به تصویر امید.

                                                  تا بدین منزل نهادم پای را.

                                                   از درای کاروان بگسسته ام .

                                                   گرچه می سوزم از این آتش به جان .

                                                   لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می کشد از بامها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 10:34 توسط امید |


سکوت........

شاخه گلی بود میان منو آن غریبه که سخت

عاشقش بودم

تما...م نا تمام من

                        با تو « تمام » میشود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 10:27 توسط امید |


تقدیم به تنها ... زندگیم

چطور دلت اومد بری

بعد هزارتا خاطره

تاوان چی رومن میدم

اینجا کنار پنجره

چطور دلت اومد بری

چطور تونستی بد بشی

تواوج بی کسی چطور

تونستی ساده رد بشی

چطور دلت میاد با من

اینجوری بی مهری کنی

شاید همین الان تو هم

داری به من فکر میکنی

چطور دلت اومد که من

اینجوری تنها بمونم

رفتی سراغ زندگیت

نگفتی شاید نتونم

دلم سبک نشد ازت

دلم هنوز میخواد بیای

حتی با اینکه میدونم

شاید دیگه منونخوای

بذار که راحتت کنم

از توی رویات نمیرم

میخوام کنار پنجره

بیادت آروم بگیرم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 9:55 توسط امید |


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 13:32 توسط امید |


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 20:6 توسط امید |


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 20:4 توسط امید |


چی دیده میخنده

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 18:14 توسط امید |


تام از کی تاحالا

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 17:44 توسط امید |


  

                  ادامه داستان

 

پس از تعقیب لیلا فهمیدم که اون بایه پسره دیگه ای هم هست که بااون میره بیرون باهم خیلی مچ بودن یه روز تو خیابون دیدمشون که دستشون تو دست هم بود راستش هضم این صحنه واسم سخت بود رفتم از جلوی لیلارد شدم از ترس داشت می مرد از پسره جداشد اومد دنبال من گفت امید وایسا کارت دارم تونباید به مهراب بگی می خوام از این پسره جداشم من مهرابو دوست دارم می خوای جداشی دستت تو دستشه واسه مهراب خودتو میگیری بعد حالا    اصلا بگو به مهراب کاری می کنم که به حرفت گوش نده می گم مهراب چون امید دوست نداره میخواد کاری کنه ازت جداشم می خواد منو خراب کنه لیلا این کارو کرد موفق هم شد مهراب به قضیه که واسش تعریف کردم اهمیت نمی داد گفت امید اگه بخوای به لیلا میگم یه دختر واست پیدا کنه خفه شو تو واسه من پیدا کنی خیلی ناراحت بودم چون اگه لیلا خیانت می کرد من مقصر بودم چون من تورش کرده بودم واسه مهراب ولی لیلا عوض شداخلاقش دیگه با مهراب بود فقط  از اون پسره جداشده بود منم خجالت کشیدم از لیلا ازش معذرت خواستم اونم بخشیدمثل زن وشوهر شده بودن اما........ادامه دارد

 

 

                       

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 18:16 توسط امید |